|
|
|
|
جزیره ... !
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دوردونه بودم پیش چشم خیسه موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقیو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت، دلم انگار زیر رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تو نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حسه عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنیه فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دله تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت، باز یه گوشه ای میمونم ...
+ نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 1:23 توسط AlirezA |
آخرین اردوی دانش آموزی
(( این پست رو اولش که زدم، خوشم نیومد ! ثبت موقتش کردم ! ولی بعدش دیدیم بدک نیست و به پیشنهاد بچه ها دوباره ثبت موقتش رو برداشتم ! )) ... تلق تلق قطار در زمینه ی آهنگ "آخه دل من، دل ساده ی من ..." شنیده می شه؛ چند ساعتی بیشتر از سوار شدنمون نمیگذره؛ از پنجره بیرونو نگاه می کنم ... درخت ها، کوه ها و دشت ها پشت سر هم میگذرن و این ماییم که جلو میریم؛ جلو و جلوتر ... رو به آینده ... آینده ای که نمی دونیم چیه؟ کیه؟ کجاس؟ چه شکلیه ؟! ... ! همیشه وقتی سوار قطار میشم یه حس خاصی دارم؛ انگار جلو رفتن رو بیشتر از همیشه احساس می کنم؛ دور شدن، دور و دورتر شدن از همه چیز ... ریل قطار عوض شد. بازم میریم. جلو و جلوتر ... هوام ابریه؛ انگار آسمونم دلش مثه دله من گرفته، ولی نمی تونه یا نمی خواد به کسی نشون بده ... در باز شد؛ دو نفر اومدن تو؛ یه لحظه تو صورتشون نگاه کردم ... در همون یه لحظه هزار تا تصویر و خاطره خوب و بد از جلو چشام رد شدن ...... "قطار مشهد – کاشان، 28 اسفند پارسال ... خوب یادم میاد ... اون روزم آسمون دلش گرفته بود ... ولی جراتشو داشت که به همه نشون بده، پس بارید و بارید تا به همه نشون بده که اونم هست؛ اونم دلش می خواد مثه بقیه زندگی کنه، اون روز آسمون می خواست بگه که اونم حق زندگی رو داره؛ ولی شاید کسی این حقو بهش نمیده ! پس گریه کرد، بارید ... بارید و به همه فهموند که چقده دلش از این روزگار گرفته ... ... و صدای آهنگی که میخونه : "... عاشقم هنوز؛ نمی خواستی که بمونیو بسوزی به ساز دلم ..." .......... بعد از یک سال دوباره اومدیم؛ دوباره اومدیم تا ببینیم که چقده از پارسال رو سیاه تر شدیم ... اذن دخول رو میخونیم ... چند قدمی میریم جلوتر ... نمی دونم با چه رویی سلام عرض می کنیم و وارد صحن میشیم. همه دارن میرن داخل محوطه ضریح؛ می خوان با رسوندن دستشون به ضریح .. ؟!؟؟ نمی دونم ! بقیه ی روز اول و روز دوم رو میریم خرید و گردش و این چیزا دیگه ! قرار میزاریم که سحر روز سوم بریم حرم که همه خواب میمونیم !!! ... حالا دیگه دو روز گذشته ! نفهمیدیم چی شد ! خیلی زود تموم شد ... روز آخره ! میریم واسه ی وداع ... از اون موقع که از اتاق در اومدم تا بریم حرم، یه حس خاصی داشتم چند دقیقه ای دور میدان آب وای میسیم منتظر یکی دو تا از بچه ها تا بیان توی میدون جای سوزن انداختن نبود هیئت ها همین جور پشت سر هم میومدن و میرفتن ... سومین باری هست که امسال میایم حرم و احتمالا هم آخرین بار ! میریم صحنی که سقاخونه اسماعیل طلا هست، نماز رو می خونیم حالا می خوایم بریم برای آخرین زیارت ... هیمنجور که میرفتیم نگام به کبوترایی خورد که روی سقف سقاخونه و جاهای دیگه نشسته بودن خوش به حالشون؛ همیشه اینجان؛ کسیم کاریشون نداره ! حسودیم شد به کبوترای حرم؛ خیلی دوس داشتم جای اونا بودم و هروقت دلم تنگ میشد میومدم تو حرم ... وارد محوطه ضریح شدیم، بعدش یه گوشه نشستیم، زیارت نامه رو باز کردم؛ فهرستشو داشتم نگا می کردم که یه دعا پیدا کردم به اسم دعای "وداع"؛ دعا و نمازامونو خوندیم و پا شدیم که دیگه از حرم خارج بشیم همینجور که در محوطه ی حرم توی صحن ها را می رفتیم تا خارج بشیم، دیدم صدای لا اله ... گفتن از یه جا میاد؛ یه کمی سرمو چرخوندم؛ بله ! داشتن یه مرده رو می بردن ... همینجور داشتیم تو حرم می گشتیم صدای حسین حسین گفتن هیئت ها توی حرم امام رضا قشنگ شنیده می شد ... من تو فکر بودم یه لحظه صدای بچه ها رو شنیدم که با هم حرف میزدن در مورد گلدسته های در حال ساخت و اینا ... - هنوز دارن این گلدسته ها رو میسازن؟ - این گلدسته ها که از پارسال تا حالا تغییری نکردن ... با خودم گفتم آره ! این گلدسته ها از پارسال تا حالا نغییری نکردن؛ ولی ما چی؟ ما چقدر فرق کردیم از پارسال تا حالا ؟ چقدر گناهامون بیشتر شده؟ چقدر سعی کردیم آدم بشیم و نشدیم؟! ... داشتیم از یه صحن ها خارج می شدیم که یه گوشه یه مردی داشت روضه می خوند چند دقیقه وایسادیم و گوش کردیم ... خیلی قشنگ بود حداقل واسه ی من ! ... توی قطار ... "قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین ..." ؛ آره ! خیلی غریبی خدا ! خیلی !
(ببخشید دیگه اگه این پست زیاد قشنگ نشد ! )
منم به تبعیت از اونا میرم جلو تا این کارو بکنم. دستمم به ضریح میرسه؛ 



+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 1:55 توسط AlirezA |