تبليغاتX
KelasE 2

 

 

 

            

زندگی ... روزگار ... سال سوم ... دوست ...

در سراشیبی که نامش زندگی است

با همه بیگانگی ها می روم

در سکوت سرد و سنگین زمان

تا ابد بی یار و تنها می روم

می روم شاید که در دشتی بزرگ

در سراشیبی که نامش زندگی است

بازیابم، بازیابم آنچه را گم کرده ام ...

 

... اول می خواستم از نتکا بنویسم ! نتکا 5 ! نتکای امسال که خیلی توش زحمت کشیدیم ! همه و همه ! ولی بعضیا ... و بعضی دیگر ... خوب جواب زحمتای ما رو دادن و ...  نمی خوام چیزی بگم ! یعنی می خواستم ولی وقتی دیدم دوباره یه مشتی میان و جنجال درست می کنن، بیخیال شدم ! گفتم لااقل بذار تو کلاس 2 فقط خاطرات خوش نتکا 5 بمونه !

بعد گفتم از امتحانا بگم ! امتحانات نهایی ! ولی اونم بیخیال شدم ! از اتفاقات این چند روزه؟! نه ! از قمصر؟ از هر کدوم از بچه ها ! از حامد و ناراحتیش ؟! نه ! از "فرق آدما" (Emziper) بگم؟ از کثیفی آدما (اون کلیپ ...) بگم؟ نه !

چند روزی بود که یه جوری بودم ! بقیه بچه هام هر کدوم یا خودشون می گفتن یا میشد از رفتاراشون و حرفاشون فهمید که ... !

همه اینا تو ذهنم رد می شد ! خیلی حرف داشتم واسه گفتن ! از اتفاقاتی که این چند وقته تو این مملکت ... افتاده ! از اینکه می خواستم یه آهنگ از داریوش دانلود کنم ولی همه سایت ها رو فیلتر کرده بودن !!! از سالروز وفات دکتر شریعتی و .. ! ولی نمی دونستم چی باید بگم ! تا اینکه نگام به تقویم رومیزی که جلوم بود افتاد ... پنج شنبه 31 خرداد 1386 ! خرداد ! اونم آخر خرداد ! تو رو یاد چی میندازه؟ ...

آره ! یک سال گذشت ! خیلیم زود گذشت ! از همیشه زودتر و شاید سخت تر حداقل واسه من ! سال سوم بودیما !! یادتونه که؟ روزای اولی که رفتیم تو کلاس 301 نشستیم ! کلاسمون بالا بود ! با 302 ای ها با هم بودیم ! چقده خوشحال بودیم ! هی این آقای بدیعی رو حرص می دادیم ! از اون ورم صدای آقای حیدری رو در می آوردیم ! واسه خودمون خوش بودیم !

چقده امسال رفتیم پیش آقای جهانی و رحیمی واسه نتکا ! چقده رفتیم و آمدیم تا این نتکا 5 اینی شد که دیدید ! چقده سر کلاسا حرف زدیم بحث کردیم و خندیدیم ! خوش بودیم !... "جلسه ی اول : معارفه !!" با معلما کلی حال کردیما ! آقای طاهری با بک گراند ناولجش که خودش اصله حال بود ! من دوسش داشتم برا خودش با حال بود ! خودش، عقایدش، حرفاش ! ولی خب اون زیاد با ماها سر سازش نداشت !

آقای عبدلی ! اوایل گیر میداد به حرف زدن ! بعد دو سه تا سوال که سر کلاس واسش حل می کردی، کلی حال می کرد ! اووووه ! استراحت دادناشو بگو ! چه کارا می کردیما ! اینو سر و ته می کردیم ! اون یکیو می زدیم ! از اون یکی عکس می گرفتیم ! تو سروکله همدیگه می زدیم ! می گفتیم و می خندیدم ! خوش بودیم !!

آقای خطیبی (که چند وقتیم هست عزادارند ! تسلیت ! ) ! معلم گلی بودن ! هرچند که این آخر سالی ... شاید تقصیر خودم بوده خب !! ولی اونم حرفاش قشنگ بود ! با همه بد اخلاقی هایی که بعضی وقتا می کرد که اونام زیر سر خودمون بود ! چون یه جلسه نبود که مثه آدم تمرین داشته باشیم !! ولی بازم سر کلاس باهامون می گفت و می خندید !

آقای رضوانی ! معلمی که از همه بیشتر با بچه ها شوخی می کرد ! باحال بود ! جلسه ی اول تنها چیزیش که ما رو مبهوت کرده بود، به در و دیوار نگاه کردنش موقع درس دادن بود و تنها چیزیم که من یکی جلسه آخر حواسم بهش نبود همین به در و دیوار نگاه کردنش بود ! درسش به جا بود شوخیشم به جا ! بازم می خندیدم ! خوش بودیم !

آقای حسن زاده که گیر دادنشون به من هیچ وقت ترک نشد !! کلاس زبان فارسیم شاد بودیم ! همه کلاسا خوب بودن ! هر کدوم یه جوری ! از هر کدوم یه خاطره ای داریم ! ادبیات فارسی که بعد از ظهرا و بعد از خوردن نهار و ... ! آقای صحیحی که واقعا دوس داشتنی بودن ! چقده اون جلسه های اول با خنده هاشون حال می کردیم ! وااای ! یاد همه ی اون روزا بخیر ! ساعتای آزمایشگاهامون ! چقده خندیدیم ! یادمه یه بار آزمایشگاه فیزیک انقده خندیدم که دلم درد گرفت ! آزمایشگاه شیمی که بعضی جلسه ها من و مرتضی کف آزمایشگاه رو به دریاچه تبدیل می کردیم !

کلاسای دین و زندگی با آقای چاکری ! اون تیکه ترکی حرف زدنا ! شادیا ! خوش حالیا !!

کلاسای آقای صیادی و اون بحثا ! چقده بحث کردیم و این آقای صیادی از کوره در رفت ! اون جلسه که SataN قرار بود پاشو به سقف بزنه !! و ... !

ساعت تاریخ که اولای سال فقط "اینا" توش داشت ! آخرای سالم فقط خنده !!

ساعتای ورزش که من تا اواسط سال فقط باید میشستم و نگاه می کردم ! یادتونه که اوایل سال با اون عصا ... ! چه زود گذشتا ! انگار همین دیروز بود که از پله ها با اون عصا می رفتم بالا تا پشت میز یکی مونده با آخر کلاس 301 بشینم ! کم کم جاها عوض شد ! من رفتم میز آخر ! کلاسمون اومد طبقه ی پایین ! ...

اون تابلو الکترونیکی که اوایل سال خودش یه مورد اساسی بود !! اوایل ساعت 1 همه میشستیم جلو این سنگ بری تا 133 بیاد و من برم ! بعدش کم کم واسه نهار می رفتیم تا سر زیارتی ! بازم می گفتیم و می خندیدیم ! خوش بودیم !

اون بیرون رفتنامون ! سینما رفتنا ! همه و همه گذشت و چه زودم گذشت ! تابستون پارسال ... ! و تابستون امسال !... چه اتفاقاتی تابستون پارسال افتاد !! از همه ی اون اتفاقات یک سال میگذره ! به همین زودی ! یه سال گذشت از همشون ! شاید خیلیاشونم فرموش شدن دیگه ... ! عمر خیلی چیزا یک ساله شد ! خیلی اتفاقاتی که تابستون پارسال افتادن ! الآن یک سال از اونا میگذره و عمر مام یه سال اضافه شد ! تو یه سالی که با هم بودیم خیلی چیزا از هم یاد گرفتیم ! تو غما و شادی ها، خوشیا و نا خوشیا، سختیا و آسونیا با هم بودیم ! چه شبا و روزایی که سرمونو و رو شونه هم گذاشتیم و چشامونو بستیم ! اون مشهدی که با هم رفتیم ! ساعتایی که با هم بودیم !...

دیگه پشت اون میز آخر 301 علیرضا و محمدی ننشستن که میز جلوشون هادی و مهرداد باشن و بعدشم مرتضی و ... ! دیگه قرار نیست آقای طاهری یا آقای عبدلی ای بیان سر کلاس 301 ! آره دیگه ! انگار همه چیز تموم شد ! سالمون با همه ی قشنگیاش به پایان رسید ! اما ...

اما دلم واسه همه ی اون روزا، همه اون ساعتا، همه ی اون لحظه ها تنگ میشه ! واسه ی اون توی سر و کله هم زدنا، اون دنبال هم کردنا، اون آهنگ گوش دادنا و ... !

ولی کاری نمیشه کرد ! همشون گذشتن دیگه ! حالا باید بریم ! رو به فردادها ! روبه فرداهایی که هیچ کی ازش خبر نداره؛ جز ... !

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد!

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت!

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد ...

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يك ريز و پي در پي دم گرم گلويش را در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته ترسازد

بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...

                                                                        دكتر علي شريعتي

لینک آهنگ

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 23:39 توسط AlirezA |