تبليغاتX
KelasE 2

 

 

 

            

آره؛ پیشم! ولی خب؛ بــــاز هـــم ...

دیروز

     ما زندگی را

            به بازی گرفتیم

امروز او

            ما را ...

     فردا؟!

 "به یاد زنده یاد قیصر امین پور"

 

... او با شست و انگشت نشانه، پیچ کوک را تا آخرین دور پیچاند و رها کرد؛ "آن" آغاز شد. چشمه ها جاری شدند؛ درختان شکوفه کردند؛ ابرها باریدند و شب و روز پدید آمد. تیک تاک؛ تیک تاک؛ تیک تاک همین طور به پیش با سرعتی ثابت و بدون وقفه از لحظه ای به لحظه ی دیگر.

یکی گفت مطلق است!(1) آن یکی در حالی که انگشت نشانه اش را به علامت تاکید بالا آورده بود و تکان می داد، گفت : بُعد چهارم! بُعد چهارم!(2)

دختر کوچکی بدون این که از این چیزها سر در بیاورد از مادرش پرسید : مامان! من کِی بزرگ میشم؟

پیری فرزانه زیر لب گفت : "عنان گسسته دواند سوار عمر"(3)

... هنوز می رود و می گوید تیک تاک؛ تیک تاک؛ تیک تاک! انگار می گوید "رفتم"، "هستم"، "می آیم"! در مسیر مستقیم الخطِ یکنواختش، همه ی ذرات را به نوسان وا می دارد. ما هم با ذرات دیگر در نوسانیم؛ اغلب غمگین و مضطرب؛ فقط بعضی وقت ها فکر می کنیم خوش می گذرد! از آن "خوش باش و مخور غم جهان گذران"های الکی که دوام ندارد. در حال نوسان به گذشته می رویم و افسوس می خوریم از آن چه گذشت که اگر چنین می کردیم چه می شد! حال را پاک فراموش می کنیم. وقتی قصد بازگشت به حال را داریم، چنان سرعتمان زیاد است که از حال می گذریم و به آینده می افتیم! غم فردا به سراغمان می آید که با این گذشته ی تُهی فردا را چه کنیم. فردا را ویرانه ای می بینیم که آواری از آن، خانه ماست!

همین طور نوسان می کنیم، روی پاره خط "گذشته، آینده". پی در پی می رویم و می آییم تا خسته و خسته تر شویم.

پیر فرزانه را می بینیم؛ شادمان و لبخندی بر لب. انگار به تو نگاه می کند؛ آری تو، تویی که در حال زندگی می کنی. به سخن می آید که : "در میان ما کسانی هم زندگی می کنند که شادمانند. آن ها به گذشته می اندیشند، اما در گذشته زندگی نمی کنند. آن ها نگاهی هم به آینده دارند ولی هرگز خانه ای در آینده ی خیالی برای خود نمی سازند. فکرشان (نه خودشان) روی پاره خط "گذشته – آینده" در نوسان است. از آسانی ها و سختی های گذشته تجربه می اندوزند برای بهتر شدن در حال. همواره در حال، در حالِ ساختن اند؛ خستگی ناپذیر و قانع و شادمان و امیدوار. قانع از آنچه بود، شادمان از آنچه هست و امیدوار به آنچه خواهد آمد. با آن که بیش از دیگران در سختی و دشواری اند، روزگار خوشی دارند؛ چرا که قدر وقت را می دانند :

"الا ای طالع فرخ که قدر وقت می دانی            گوارا بادت این عشرت که داری روزگار خوش"

... هنوز پیشروی می کند؛ تیک تاک؛ تیک تاک؛ تیک تاک! همچون موجی رونده با سرعتی ثابت و با دامنه ی "دیروز، فردا". پیر فرزانه بر بلندایی می ایستد، دست هایش را از دو سو می گشاید  و همه را فرا می خواند :

"تو هم می توانی ایمان آوری که

رنج تفاوتی است بین آن چه هست

و آن چه تو می خواهی باشد

وقتی شرمسار گذشته ی ناقص خویشی

یا وقتی نگران آینده ی نا معلوم خودی

بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی

آن وقت رنج را تجربه می کنی

خود را بیمار می کنی و ناشادمان هستی

بدان؛ گذشته ی تو زمان حال بوده است

و آینده ات زمان حال خواهد بود

پس زمان حال تنها واقعیتی است که می توانی تجربه کنی ..."

همه مبهوت می نگرند و او چوبدستی به دست، فرود می آید و زمزمه می کند :

"زندگی، رسم خوشایندی است...

زندگی، چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...

زندگی، تر شدن پی در پی،

زندگی، آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

رخت ها را بکنیم، آب در یک قدمی است...

... پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر باد نمی آید

پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است

پشت سر خستگی تاریخ است..."(4)

دخترک خم می شود و ریگی از روی زمین بر می دارد(5) و می خندد.(۶)

 

پی نوشت :

1- نیوتون زمان و فضا را مطلق می دانست.

2- اینشتین زمان را بُعد چهارم خواند.

3- "در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی است/ زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر" - حافظ

4- "صدای پای آب" - سهراب سپهری

5- "ریگی از روی زمین برداریم، وزن بودن را احساس کنیم" - سهراب سپهری

6- برگرفته از مقدمه مولفان کتاب فیزیک پیش دانشگاهی (1) – جلد دوم – انتشارات اندیشه سازان

۷- ادامه مطلب هم ...

دوبــاره نمیــخوام ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 21:41 توسط AlirezA |