تبليغاتX
KelasE 2

 

 

 

            

حرفای یه ... !

اگر باغم ولی همسایه ی مرگ

اگر پاییزیم از برگ تا برگ

اگر از درد تو خسته ترینم

اگر از کوچ تو خانه نشینم

اگر از تو به تن جامه دریدم

اگر از تو به خودسوزی رسیدم

تو را می بخشم ای مغرور شبگرد

تو را می بخشم ای تنهاترین مرد ...

 

بازم سلام!

زودتر از اینا می خواستم آپ کنم؛ ولی خب احتمالا همون مشکلات همیشگی درس و امتحان و ... نشد دیگه!

حرف هامم واسه گفتن زیادن! یعنی اصولا وقتی زیاد میشن، اینورا پیدام میشه!

هرچند که به قولی : "... همه حرفا که آخه گفتنی نیست" ! مگه نه؟!

اگرم یه حرفاییو میزنم، بدونین واسه این نیست که محبت و دلسوزی کسی رو جلب کنم؛ فقط واسه دله خودمه! (در یه مواردی بد نیست آدم خودخواه باشه! حداقل این حقو به خودش میده که خودخواهی رو تجربه کنه! )

... همه چیز خیلی زود میگذره، زمان میگذره و خیلی چیزا به راحتی از یاد میرن ...

گاهی ممکنه اتفاقاتی بیفته که شاید واسه یکی یا چندتایی بزرگ باشه! طوری که اون موقع  شاید به خودت بگی : پس چرا مردم دارن زندگیشونو می کنن؟ مگه واسه من یه اتفاق بزرگ نیفتاده؟ چرا ماشینا توی خیابونا هنوز دارن حرکت می کنن؟ چرا روز و شب هنوزم دارن جاشونو با هم عوض میکنن؟ آدما چرا میرن؛ میان؛ حرف میزنن؛ میخندن؛ ...؟ چرا زندگی وای نمیسه؟ چرا اونی که تو خیابون از بغلم رد شد؛ چرا اون راننده ای که من سوار ماشینش شدم تا چند دقیقه ای باهاش همسفر باشم؛ چرا اونی که تو چشام نگاه کرد تا شاید بتونه صداقتو توی اونا بخونه؛ چرا اونی که همیشه فکر می کردم میتونه همه احساساتمو بفهمه؛ چرا معلمم که ازم پرسید ...؛ چرا مدیرم که با خنده جواب سلاممو داد؛ چرا بغل دستی که هر روز صبح بعد سلام باهاش دست میدم و حالشو میپرسم؛ چرا دوستایی که چندین و چند سال باهاشون بودم و باهام بودن؛ چرا هیچ کدومشون نفهمیدن که چی شد؟ چرا هیچ کدومشون حس نکردن که ...؟ چرا؟؟؟

با خودت خیال می کردی که باید شب و روز متوقف بشن یا زندگی وایسه! در حالی که نباید! در عوض اونایی که باید وای میسادن؛ تند تر حرکت کردن تا بلکه زودتر همه چی از یادشون بره! و با گذر زمان دست به یکی کردن تا شکستنتو قشنگ تر ببینن و بعضیاشونم می خواستن با چسب زمان دوباره تیکه های تورو به هم بچسبونن! غافل از اینکه ...!

... شاید تا چند روزی ذهنتو یه همچین سوالایی اشغال کنه! ولی گذشت زمان اونقدر قضیه رو کوچیکش میکنه که ... اونقدر که دیگه بعد از مدتی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ گاهی نگاها به سمت تو جوریه که حتی خودتم شک می کنی که همه چی خواب بوده یا واقعیت! نه؟ می بینی که بازم همه دارن به زندگی عادی خودشون ادامه میدن ... حتی خودت! با این تفاوت که تو هر روز با یه نگاه، همه چی میاد جلو چشات ولی بقیه ...! دوباره همه چی یادت میاد ولی چه فایده که ... دیگه کاری از دستت بر نمیاد و دیگه حرفیم نمونده واسه گفتن! همه حرفارو شنیدی و خودتم احتمالا حقی واسه حرف زدن نداری! حالا خودت موندی و خودت! دیگه حرفات تکرارین! آخه قصه ی امروز و دیروز نیست که ...! فقط هر لحظه مطمئن میشی که دیگه چیزی برات نمونده! نه دیگه چیزی داری که از دستش بدی و نه دیگه چیزی ازت باقی مونده تا یکی دیگه بیاد ... خردش کنه ... و بره!

شاید اصلا همه ی اینا واسه این بود که همرو خوب بشناسی ... دور و نزدیک، مستقیم و غیر مستقیم! هرکدومی بالاخره یه جوری خودشونو تو این قضیه نشون دادن! ... و کم کم که بزرگ میشی؛ کم کم که زندگی خودشو بهت نشون میده، میفهمی که شاید باید اینو قبول کنی که (هرچند که هر یار و دیار و آدمی ...!) :

"به هیچ یار دل مبند و به هیچ دیار      که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار"

البته آدمی بسیارش احتمالا درست نیست! اسم آدم رو نمیشه رو هرکسی گذاشت! خیلیا فک میکنن آدمن ولی نیستن! فک می کنن شخصیت دارن ولی ندارن! فک می کنن میفهمن ولی نمی فهمن! فک می کنن بزرگن ولی کوچیکن! ولی خب فک میکنن و زندگی می کنن! کاش تا دیر نشده یکی بهشون بگه که نیستن!!

...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 21:51 توسط AlirezA |