|
|
|
|
یادی از گذشته ...
سلام! نمی دونم واقعا چی می خوام بگم یا ینویسم؛ ولی می خوام بنویسم! می خوام بگم تا گفته باشم!! نمي دانم چه مي خواهم بگويم زبانم در دهانم باز بسته است در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمي دانم چه مي خواهم بگويم غمي در استخوانم مي گدازد خيال ناشناسي آشنا رنگ گهي مي سوزدم گه مي نوازد پريشان سايه اي آشفته آهنگ ز مغزم مي تراود گيج و گمراه چو روح خوابگردي مات و مدهوش که بي سامان به ره افتاد شبانگاه درون سينه ام درديست خونبار که همچون گريه مي گيرد گلويم غمي آشفته دردي گريه آلود نمي دانم چه مي خواهم بگويم ... دیگه چیزی ازش نمونده! حدود دوماه و دو هفته دیگه! از هفت سال با هم بودنمون! اولش فک می کردم خیلی سال بدی باشه! ولی اونقدرام که فکر می کردم بد نبود! شاید بعضی وقتام خیلی خوب بود! خیلی از حسای جدید رو باهاش تجربه کردم! فهمیدم که تک تک لحظه هایی که میگذرن و کسی بهشون اهمیت نمیده، میتونن چقدر مهم باشن! تک تکشون! و با این لحظه ها چه کارا میشه کرد! فهمیدم که ارزش دوستیامون چقدر بود! فهمیدم دوستام کیا بودن و کیارو فکر می کردم که دوستامن! فهمیدم که تنهایی و تنها موندن یعنی چی؟ وقتی که همه دارن با حداکثر سرعت از بغلت رد میشن! و کیا هستن که تنهات نمیذارن! و فهمیدم که چقدر سخته به لحظه ی جدایی نزدیک شدن! یا فک کردن به اینکه دیگه شاید خیلی از دوستاتو نبینی!... و نفهمیدم ....! نمی دونم ماها چرا همش دیر باید بفهمیم که چیارو داریم! و زمانی که از دستشون می دیم تازه می فهمیم که چیو از دست دادیم! چه در مورد اون لحظه هایی که گذشتن! چه در مورد لذت شاگرد دبیرستانی بودن!! چه در مورد دوستیایی که ...! چه در مورد اون درسایی که باید می خوندیم و نخوندیم!!! نمی دونم چرا اون موقع که "کباب غاز"ها یا "گیله مرد"ها یا "هدیه ی سال نو"ها یا... رو بهمون درس می دادن، لذت خوندنشونو نفهمیدم! چرا باید حالا بفهمم؟ حالا که ...
و این روزا که هممونو دوباره یاد نتکا انداختن! نتکا 5! یاد همه ی اون روزا و شبا و لحظه ها! همه ی اون خوشیا و ناراحتیا، باهم بودنا و با هم نبودنا و ... . "خاطرات شادمانی دیروز تلخ ترین غمیست که امروز داریم..." خیلی دلم براشون سوخت وقتی که اختتامیه تموم شد! از نگاهاشون خیلی چیزارو میشد فهمید... نمیدونم واقعا چطور بعضیا(!) انقدر راحت می تونن بیان و همه ی اون زحمات و اون دوستیارو خیلی راحت خرابش کنن! چطور می تونن بیان و نتکایی که 6 سال واسش زحمت کشیده شده تا به اینجا رسیده رو یه دفعه اسمش رو بزارن "نمایشگاه نوآوری و شکوفایی" !! و با گذاشتن یه مشت عکس ... و دادن چفیه(!) به بچه ها، نتکا رو تبدیلش کنن به نمایشگاه دفاع مقدس یا ...!!! یعنی انقدر راحت میشه با آدما و احساسات و علایقشون بازی کرد؟؟ با یه مشت بچه هایی که با عشق و علاقه، با یه دل ساده، کنار همدیگه، واسه رسیدن به موفقیت ها کار کردن و حالا اینجوری نتیجه همه تلاشاشون رو دیدن! و ماها که چقــــــــدر راحت قضاوت می کنیم و نظر میدیمو و دفتر یادبود نتکا 6 رو پر می کنیمو و میریم! کاری نداریم که چی بوده و چی شده و چرا؟! کاری نداریم کیا زحمت کشیدن، کیا خرابش کردن! مهم اینه که فقط نیمه خالی لیوان رو ببینیم!!... اومدن و نتکا رو به "نمایشگاه ..." تبدیل کردن! از موقعیت دبیرستان تیزهوشان کاشان، فرصت نتکا و زحماتی که بچه ها کشیده بودن برای ...(؟!) استفاده کردن! و سال دیگر اگر کسی در مقابلشان نباشد...! دیگر نه نتکایی خواهد بود! نه تیزهوشانی و نه تیزهوشانی!! حالا بازم باید سکوت کرد؟؟ یا به قول یه بچه ها باید صبر کرد تا یه عده باهات هم صدا بشن؟ و بعدش بازم ترسید از اینکه نکنه اونایی که باهات هم صدا شدن، بهت خیانت کنن! پس بازم باید ساکت بمونی و محافظه کار باشی!! حتما منتظریم که همه چیز خود به خود درست شه! ... "چه سخت است دل كندن. چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن. اين سختي، تقاص سكوت است. تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است..." "و باز می خواهم بگویم می خواهم بگویم تا گفته باشم و دیگر نگران ناگفته هایم نباشم می خواهم بگویم تا بدانند که ناگفته هایم بسیار است بدانند که بودم، بدانند که هستم و می خواهم بمانم! می خواهم بگویم تا دیگر نگران بغض گلویم نباشم دیگر نگران آن نا گفته ها نباشم و دیگر... هیچ" !ShY PrincE
(این آهنگم بچه ها می گقتن قشنگ نیست! ولی من؛ نمیدونم! شاید خیلی دوسش دارم! آخه منو یاد اون شبی (13 ام فروردین 86 !) میندازه که جلو دفتر آقای جهانی نشسته بودم پشت کام و داشتم برنامه بازدیدارو تایپ می کردم و ...)
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 21:50 توسط AlirezA |