|
|
|
|
وای بر من!
وای
بر من! گر
تو آن گم کرده ام باشی که
بس دور است بین ما... که
این سو که
این سو پیرمردی با
سپیدی های مو و
هزاران بار مردن رنج
بردن با
خمی در قامت از این راه دشوار که
این سو دست
ها خشکیده دل
مرده به
ظاهر خنده ای بر لب و
گاهی حرف های پیچ در پیچ و هم
هیچ و
گهگاهی و
گهگاهی دو خط
شعری که
گویای همه چیز است و خود ناچیز... وای
بر من! گر
تو آن گم کرده ام باشی که
بس دور است بین ما که
آن سو که
آن سو نازنینی غنچه
ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی
گهواره ی عشقی که
چندی بیش نیست شاید... و از
بازیچه بودن سخت
بیزار است وای
بر من! گر
تو آن گم کرده ام باشی که
بس دور است بین ما و
عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت
دشوار است... سخت
دشوار است!... و گویا نوشتن را هم از یاد برده ایم! به مانند خودمان و خودتان! اما
... می نویسیم : روزها می
گذرد؛ نه متفاوت تر از قبل و نه به مانند قبل! مهم این است؛ می گذرد! و مهم تر
آنکه؛ چگونه؟ "زمان
می گذرد زمانه
نیز هم کودک
می شوی جوان
هستی و جوانی
نمی کنی می
گذری..." گاه
اتفاقاتی زیر و رو کننده رخ می دهند اما باید فراموش شوند؛ چون اگر بمانند،
می شکنند، خرد می کنند و از بین می برند؛ و این اتفاقات چه سخت آدمی را آدم
می کنند! و چه به ناروا! می آیند و نمی روند! تا آنجا که صحنه ی آن اتفاق
مردمک چشمت می شود! و چه ناحق است که قبلی تمام نشده، بعدی پیش می آید! و بعدی و
بعدی! و تو مجبور به تحمل هستی! گاه
زندگی در حلقه While می افتد و چه بد است اگر شرط حلقه همواره
True
باشد که بوضوح تکرار
را می آفریند! و در این حلقه؛ یک If
؛ به قول دوستی، یک If
گنده! If ای که شاید هیچ گاه به بدنه آن نرسی چون هیچ وقت شرط برقرار
نخواهد بود!! و در هر تکراری این If را خواهی دید! از آنجا که استادمان هنوز Go
to را به ما درس نداده است، راه فراری از حلقه وجود ندارد و زندگی چه
شبیه است به یک حلقه! یک حلقه که گاه در C است و یک حلقه که گاه در انگشتی از
دستانمان! از
تابع Main خارج می شوی! به سراغ دیگر توابع میروی تا شاید به دادت برسند...
خانواده، دوستان، دانشگاه، مدرسه، ... و
گاه چه دلت میسوزد! به حال خودت، اطرافیانت، جامعه ات و تازه میفهمی که چه سخت در
اشتباه بوده ای و از برای چه مسائلی دلت سوخته است! جز در مورد خودت! و چه جالب
میشود که دیگران هم همین نظر را در مورد تو داشته باشند!! انسان منحنی
را طی می کند تا سال های زندگی را بگذراند و چه بد می شود اگر جهت حرکت منحنی تو از
قله به دره باشد! گاه آنقدر در قعر دره می روی که فراموش می کنی آن را که روزی در
قله بود و به خیال خودت دیگری بوده و تو نبودی!! در این زمان همه چیز یادت می آید
جز آنکه همه اینها تو بوده ای و واقعا هم نمی خواهی که به یادت بیاید که تو بوده ای
چرا که دردت را دو چندان خواهد کرد! روزی بود که همه به آن صعود تو حسادت می
ورزیدند و حال این تویی که به صعود همه حسرت می خوری و در هر زمینه ای که مینگری جز
یک سقوط برای خودت چیزی نمی بینی! و فکر می کنی که چه بوده ام و حال چه شده
ام؟! و واقعا چه شد که این چنین شد؟ اما نه ... نه آنها تو بودی و نه اینها تو هستی
... و در
عبور از روزها و مراحل، چه انسان ها عوض می شوند! گاه آدم، بغل (بقل؟!) دستی
دیروزیش را نمی شناسد! و چه بد است اگر این چنین تغییراتی در اطراف آدمی رخ دهد!
مدل مو، لباس، سر و وضع، عقاید و افکار و رفتار ها همگی عوض می شوند! و تا اینجا
پیش می رود که کسی که تا دیروز از لهجه ی کاشانیش حالت یک جوری میشد، از امروز از
تهرانی صحبت کردنش به ناچار حالت به هم خواهد خورد! و ای کاش همیشه در این ظاهر
نمانیم... ظواهری که خود در نهایت مسخرگی و نقص به سر می برند و به نقص ظاهری
دیگر می خندند! و متلک هایی که بیشتر مناسب خود گوینده است تا شنونده! و چه زشت است
خنده ای که به نقصی باشد که در خودمان ده برابر دیگری وجود دارد! و ما آن یک دهم را
می بینیم و می خندیم!... و در
عبور از لحظه ها چه چیزهایی را گاه آدم از دست می دهد و به حتم بسیاری را به دست
خواهد آورد! چه بد است که در پایان ساعت درسی دیگر صدای زنگی را نشنوی! زنگی که
سالها تو را خوشحال می کرد... دیگر مدیری نباشد که هر روز صبح با صدای سلامش، انرژی
دو چندان بگیری... حال چیزهایی را نیز به دست خواهی آورد! و گاه احساس می کنی که آن
چیزها به تو تعلق ندارند! تو به آنجا تعلق نداری! و اینجاست که کار کردن برایت سخت
می شود! و دیگر نمی توانی با محیط اطرافت کنار بیایی! حال
این عبورها که می تواند عبور از دبیرستان به دانشگاه باشد، چه ناجور به اطرافیانت
می سازد اعم از منقول ها و غیر منقول هاشان!! و آیا به تو نیز هم؟! نگو به تو
نساخته! بگو که تو نخواسته ای که بسازد! چنان که خیلی وقت است که با خیلی چیزها نمی
سازی! و به
یاد حرفای استاد فیزیکمان در مبحث مرکز جرم می افتم : "شتاب مرکز جرم را باید
نیروهای خارجی تغییر بدن! نیروهای داخلی عامل آن نیستند و خدایی نکرده اگه تو
باتلاق بیفتید باید یکی دیگه دستتون رو بگیره! اگه خودتون دست خودتون رو بکشین هیچ
وقت نمی تونین بیاین بیرون چون یه نیروی خارجی لازمه!" و آن روز همه این قوانین را
برای خودم شبیه سازی کردم چنانکه در گذشته می کردم؛ چنان که زمانی که مبحث اجسام
مغناطیسی را با صدای استاد عبدلی فرا می گرفتم، آن را با انسان های اطرافم تطبیق
دادم که چگونه یکدیگر را دفع می کنند و یا می ربایند! حال؛ یک نیروی خارجی؛ یک
تغییر بزرگ؛ و زندگی چه زیباست... "ساده
بگویم نگاه زاده
ی علاقه است اگر دو
چشم روشن عشق به
تو نگاه کند دیگر
تو از آن خود نیستی... باز
در پی آن علاقه ی پنهان آن
نگاه همیشه تازه هستی باز
آن دو چشم روشن عشق را در
غبار بی امان زمان جستجو
می کنی غافل
از آنکه او
دیگر تکه
ای از تو شده..." و
این چنین می شود که جسارت انجام خیلی از کارها را در خود می بینی! کارهایی که در
قدیم تصورشان برایت ممنوعه بود و هم اکنون انجامشان شیرین است! و این چنین می
شود که می بینی تو دیگر از آن خود نیستی و می فهمی که چرا به ناگاه یک بسته دستمال
کاغذی این چنین عزیز میشود! و با خود می خوانی : "دیدی
که رسوا شد دلم غرق
تمنا شد دلم دیدی
که من با این دل ِ بی
آرزو عاشق شدم با
آن همه آزادگی بر
زلف او عاشق شدم...
در
پیش بی دردان چرا فریاد
بی حاصل کنم گر
شکوه ای دارم ز دل با
یار صاحبدل کنم وای
ز دردی که درمان ندارد فتادم
به راهی که پایان ندارد...
دیدی
که رسوا شد دلم
غرق
تمنا شد دلم
و یک
مناسبت و یک بهانه و به یاد دکتر علی شریعتی
:
"خداوندا! به علمای ما مسئوليت، و به عوام ما علم، و به مؤمنان ما روشنايی، و به روشنفكران ما ايمان، و به متعصبين ما فهم، و به فهميدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مبلغان ما حقیقت، و به دینداران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 14:57 توسط AlirezA |