تبليغاتX
KelasE 2

 

 

 

            

دوووستاااااااام .....

 

چند وقت پیشا با یه دوستام راجع به یه چیزی داشتیم به هم اس ام اس میزدیم؛ تو اون اس ام اس ها یه چیزایی بهم گفت که ... که من دیگه خجالت کشیدم جوابشو بدم... و از طرفیم فک کردم اگه باز من جوابشو بدم، دیگه اون از خجالت آب میشه... یه دوستااااام! اونم دوستی که .......
دفعه اولش نبود که همچین اس ام اس هایی رو برام زده بود؛ تو سال پیش دانشگاهی، بارها و بارها، زمانی که تنها مونده بودم...، خوب یادمه، اوایل سال پیش دانشگاهی، بهم نزدیک شد، بهش اعتماد کردم و جواب اعتماد منو با همون اس ام اس ها داد... خواسته و ناخواسته، اون موقع، بدجوری شکستم... و اون موقع هم جواب این اس ام اس هاش رو ندادم، اما شاید خیلی برام مهم بودن؛ همینطور که احتمالا الآنم هستن! الآن که دارم این متنو مینویسم؛ ...

چند شب پیش، یه اس ام اس از یه دوستام داشتم؛ از حرفاش ناراحت شدم؛ به فکر فرو رفتم... یه دوستاااام! اونم دوستی که ........
از اونجایی که تا حدودی از ماجرا خبر داشتم، بهش حق دادم؛ اما بازم به فکر فرو رفتم...
چی شد که کار به اینجا رسید؟ چی شد که همه اون چیزایی که بهش فکر می کردم و احتمالا می کردیم، خراب شد؟ چی شد که فک می کردم بهترینارو دارم اما...؟  چی شد که همه از هم جدا شدیم؟ چی شد که هرکسی یه راهی رو گرفت و واسه خودش تنهایی رفت؟ نگید نه! شاید با هم باشیم، با هم بریم، با هم بیایم، ولی خودمونم خوب میدونیم که دیگه با هم نیستیم! دیگه خیلی وقته خنده هامون از ته دل نیست! خیلی وقته که خنده هامون با هم نیست! به همه! و غصه هامونم که دیگه تکلیفش معلومه...
و اون شب بود که بدجوری هوس این آهنگ رو کردم؛ آهنگی که چیزای خیلی قشنگی رو یاد من میاره و احتمالا خیلی بیشتر از من، محمد با این آهنگ حال میکنه :

"توی صحنه ی غریب زندگی
هممون در نقش یه بازیگریم
باهمیم تو بازیـــای روزگار
از درون هم ولی بی خبریم... بی خبریــــم
 

زندگی تولد یه خاطره ست
انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها
سهم ما تموم خوبیا بشــــه

توی پشت صحنه ی دنیای ما
خوبی و بدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطره ست
از تمام قصه های روزگار
از تمام قصه های روزگــار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم
زندگی هرطور که باشه میگذره
من و تو مسافریم تو این روزا
مثله خورشید تو نگاه پنجره

هممون پشت نگاه صورتک
همیشه از صبح تا شب قایم میشیم
واسه پنهون کردن گریه هامون
روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت
لحظه ها، ثانیه ها، ابری شدن
بیا با من، بیـا با مــــن، بیا با من، بیــــا با مــــن

توی پشت صحنه ی دنیای ما
خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره ست
از تمام قصه های روزگار
از تمام قصه های روزگــار

توی پشت صحنه ی دنیای ما
خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره ست
از تمام قصه های روزگــار"

و دیشب که با دوستم (یه دوستااااام! اونم دوستی که .......) حرف استفاده از موبایل شد یا به عبارتی استفاده نکردن از موبایل، یه لحظه این ماجراها اومد تو ذهنم! نکنه این حرفایی که واسه قرن آهن میزنن درست باشه ؟؟ نکنه همه این ماجراها زیر سر همین موبایل و اس ام اس و اینا باشه؟ نکنه این مشکلات همون فاجعه ی قرن آهنه؟؟ نکنه این قضایا یه جوری ربط پیدا می کنه به تاکید استاد خطیبی که هی اصرار داشت هفته ای چند ساعت فقط با دوستاتون دور هم بشینین، با هم حرف بزنین، به دور از همه این موبایلا و تکنولوژیا! اصرارهایی که شاید هیچ کدوم از ما دقیق دلیلش رو نمی دونستیم و حال شاید بدانیم! اصرارهایی که به مانند دیگر اصرارها نادیده گرفته شد! حداقل در مورد خودم!

شایدم.... شایدم اینا فاجعه ی قرن آهن نباشه و کرم پنیر از خودش باشه!
اما .. اما یه اس ام اس از یه دوست دیگه ... یه اس ام اسی که خیلی چیزای قشنگی تو خودش داره... و یه دوستی که ....

"قهر ماله سنگه
نه قلبی که میتپه...
لحظه ها خوب و بد دارن؛ این سیاهی ها، شادی هارو یاد آدم میاره
سخته...
سخته محببتتو از دوستت دریغ کنی
و وقتی که فکر میکنی ثانیه ها ابدی نیستن
و حتی ممکنه خیــلی زود زیر خاک بری...
با چه علاقه ای میخوای که بگی بیا پیاده شیم
همه چیزو بیخیال...
بیا دوباره با هم راه بریم..."


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 12:41 توسط AlirezA |