تبليغاتX
KelasE 2

 

 

 

            

خدا جونم

خدایا ...
از من چی می خوای؟
آخه این چه امتحانیه؟
چه امتحانیه که هیچ کس حاضر نیست واردش بشه ولی من انـــــقدر ساده واردش شدم که خودمم باورم نمیشه...
من!! منی که یه چیزایی خیـــلی واسم مهم بود! یه چیزایی واسم ارزش بود! خداااا ! پس الآن، این وسط، به این شکل! به این بی ارزشی! به این نافرمی! دارم چی کار می کنم؟؟؟ دارم واسه چی دست و پا می زنم؟ به چه قیمیتی؟ چطور می تونم همه خواسته هامو، همه چیزایی که واسم ارزشن رو به این راحتی ندید بگیرم؟
خدایا! به چه روزی انداختیم؟! می بینی؟ چطور می تونی اون بالا بشینی و ذره ذره شدنم رو بیبینی؟ ها؟ چطور دلت میاد؟ از دست تو دیگه به کی شکایت کنم؟ تو که همه میگن خوبی ! پس کو؟ چرا نمی بینم؟؟ چرا حسش نمی کنم؟ خوبی که فهمیده نشه، به چه دردی می خوره؟ چرا اینجوری شد؟ چرا نذاشتی اونجوری که من می خواستم بشه؟ هااا؟؟ چرا؟ چرا همیشه نباید اونجوری بشه که می خوای؟
پس این همه تضرع و زاری... ؟؟ این همه ... چی شد؟
خداااااا
من که اون شب، تا صبح، تا خود نماز صبح، تو خونه خودت، از نزدیک ترین جای ممکن باهات حرف زدم؛ باهات درد و دل کردم؛ هر چی تو دلم بود بهت گفتم؛ ازت خواستم... پس چرا جوابمو نمیدی؟ چرا؟
یه طوفان شدید اومد،
خم شدم،
تا نهایتی که جا داشت،
تا مرز شکستن،
اما نشکستم...
شکستن یه لحظه اس؛ میشکنی و تموم میشه؛ اما، تصورشو بکن قرار باشه تو اون منتها درجه ای که نزدیک به مرز شکستنه همینجور بمونی... خیلی تحملش سخته، نه؟ و حتی تصورش...
و تو منو تو مرز شکستن نگهم داشتی، آخه برای چی؟

می ترسم
می ترسم مردود شم
بدجوریم مردود شم...

نوشته شده در چهارشنبه، پنجمین روز ماه رمضان، قبل از افطار... توسط یک بنده ی سرکش!


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 20:1 توسط AlirezA |