|
|
|
|
برگ از درخت خسته میشه؛ پاییز بهانه است...
دو سه شبه که چشمام به دره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که
زندون منه
دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره
می خوام که دل به
دریا بزنم
یه سینه حرفو بک جا بزنم
چرا کسی نمیگه به من
عشقو امیدم به کجا
رفته؟
شبا اگه که تنها بمونم
با غصه ها تو دنیا بمونم
به کی آخه می
تونه بگه
اون که پشیمونه، چرا رفته
فردا دوباره پاییز میشه باز
دلش ز
غصه لبریز میشه باز
ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی
به سوز عاشقی قسم که دل خون
میشی...
یه جمله خیلی کوتاه، یه مفهوم خیلی گنده! شاید به اندازه همه
برخوردای زندگیمون
" برگ از درخت خسته میشه؛ پاییز بهانه است..."
بهانه ...
یه کم بهش فکر کنین
یه چیزی مثه دلیل من برای نوشتن این متن
برای پاییز، برای
درخت، برای برگ، برای ریزش، برای بادهای سرد پاییزی که گاهی دل آدمو می برن و گاهی
سوزشون اشک رو از چشم آدم جاری می کنه...
برای دیدن ریزش برگ های زرد
برای
صدای خش خش برگا که شنیدنش همیشه حس خاصی به آدم میده
برای خیلی چیزا
!
با خود می گویی : 87 سال بدی بود! بعد خوب که نگاه می کنی می بینی وااااای
87 یکی از بهترین سال های زندگیت بوده و 88 ! 88 ! که چه بد با تو تا کرده
است...
هرچه سال گذشته با همه پستی و بلندی ها، با طعمی شیرین به پایان
رسید، سال جدید صحبت از شومی ایامی دگر داشت. آنچنان شوم که به نیم سال نرسیده، طعم
تلخ زهرآلودش زیر زبان مانده و زخم بی مرهمش بر روحی خسته...
سالی که در آغاز،
در فصل رویش، در بهار، در اوج بهار، در دوست داشتنی ترین ماه زندگیم، این چنین با
شکستن و خم شدن و خشک شدن همراه بود، در فصل ریزش بر من چه خواهد کرد؟ ...
در
متروکه ای که این روزها منزلگاه دلگیری ها و دلسردی هاست و تنهایی را، با غروری
نمانده، به نظم می آورد، به نظمی شکسته در قافیه و مصرع، به چه می اندیشم؟ به
افکار مالیخولیایی در گرداب تیره و تار شک و تردید... چه کابوس تیره ای که برخواستن
از خواب را کابوسیست و خوابیدن را شروع کابوسی مکرر و نا گزیر...
سال گذشته،
زیباترین پاییز من بود؛ پاییزی بهاری... و پاییز امسال...
"فردا دوباره پاییز می
رسد" و هم اکنون آن فردا فرا رسیده است. بایستی آماده شوی
لباس های گرمت را از
صندوق در بیاوری
دم دستت بگذاری
کم کم هوا رو به سردی می رود
روزها دیگر
آن گرمای واقعی خورشید را حس نمی کنی
فقط نور، اثری از گرما نیست
دیگر هٌرم
گرما را روی پوست صورتت حس نمی کنی
گرما نیست و انرژی نیست
همه چیز
تصنعی، ظاهری، بی رنگ، محو...
و عصر پاییز
که چه کسل کننده و ملال آور روز را
به پایانش نزدیک می کند.
و پاییز؛ در ریزش رویاهای طلایی از شاخه های فسرده و
دلگیر درختان خسته، خسته از نیم سالی که گذشته، "شاید ریزش بهانه باشد، برگ از شاخه
های درخت دلخسته شده". این را همان روزهایی شنیدم که راست سر خیابان فرعی ایستاده
بودم، آن روزی که "تنها، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!" ...
هاااای، ارغوان
ساقه ی از ریشه جدا مانده، برگ ستم دیده ی پاییزی، از گلشن به چه گریختی؟ هم آغوشی
گل چندان گران آمد که با خار و خسی بنشستی؟ ...
آآآه، آه از این سال، سال بد،
سال باد، سال اشک، سال شک... من عشقم را در سال بد یافتم...
که می گوید که
مایوس نباش؟ من امیدم را در یاس یافتم...
آسمان نغمه اش را خواند، مرغ نغمه اش
را خواند، آب نغمه اش را خواند و من خواندم :
"گنجشک کوچک من باش
تا در
بهار تو من درختی پر شکوفه شوم"
اما پاییز نغمه ی ریزش ها را دارد و هرچه باران
بارد آن نقش که بسته بر دل من را نخواهد شست. هرچه این نغمه ی ناموزون، این نفیر
ریزش پلیدی ها، جدایی ها، این قطره های زهر، بر جان زمین ریزد، تنها آن دانه را که
در روح من جوانه زده، آب خواهد داد تا بیشتر ریشه دواند؛ تا فراگیر شود و تمام
وجودم را بگیرد. تا اینکه، چون تک درختی که پای طوفان نشسته و در سکوت سرد زمان می
لرزد، ایمان بیاورد، ایمان بیاورد به آغاز فصل سرد...
خداحافظ ای دو دریای
روشن،
خداحافظ ای دو دریای خاموش،
خداحافظ ای نگاه پر آزرم
این سرود درود
است و بدرود...
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 20:6 توسط AlirezA |